اولین روزهای زندگی...
آقامهدیار روزهای اول کلی سرخ و سفید بود با لب های سرخ و لپای گل انداخته...

روز دوم خاله ها و دایی ها برای دیدن آقامهدیار اومدن و مامان بی بی و آغا(مامان بزرگ و بابا بزرگ خودم) هم اومدن و به افتخار آقامهدیار 4 روز خونه ی مامان جون(مامانم) موندن.
آغا هر روز صبح میومد بالای سر پسرم و می گفت آقا پسرو بده و بعد میگذاشتش روی پاش و براش قرآن میخوند. هر وقت هم مهدیار گریه می کرد و بی قرار بود آغا می گرفتش و قرآن می خوند و اون آروم می شد...
اینم عکسی از بزرگترین و کوچکترین اعضای خاندان ما...

من اعتقادی به قنداق کردن نداشتم، برای همین هم برای مهدیار قنداق نخریده بودم.اما وقتایی که مهدیار گریه می کرد و نمی خوابید مامان بی بی با پارچه اونو قنداق میکرد. اونم گاهی می خوابید و گاهی هم انقدر تلاش می کرد تا موفق می شد دستشو بیاره بیرون 

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین روزهای زندگی...
